نمایشگاه گل و گیاه :
روز ۵ شنبه ۲۱/ ۲/ قرار بود همراه عمه بزرگه تینا و خانوادش بریم نمایشگاه گل و گیاه که همسری زنگ زد که یه بسته رو یادش رفته ببره و خواهش کرد تا قبل از تعطیل شدنشون براش ببرم . با تینا راه افتادیم و حرکت کردیم سمت تهران و بعدشم با مترو رفتیم تا به همسری برسیم . مغازه های همسایه همسری کلی از دیدن مجدد تینا خوشحال شدن و تینا هم شاد از اینکه باز رفته محل کار باباش
تا ساعت ۲:۳۰ صبر کردیم تا همسری تعطیل کنه و بعد رفتیم واسه ناهار که چقدر شلوغ بود ولی اینقدر غذاش خوشمزه و عالیه که حتی تو شلوغی هم دلت میخواد بری و اونجا غذا بخوری .
اگه گذرتون سمت بازار تهران افتاد حتما یه سر به رستوران مسلم بزنین همه غذاهاش عالیه پشیمون نمیشین
الان این آقا مسلم باید به من یه حق تبلیغات بده ![]()
خانواده خواهرشوهرم کاری براشون پیش اومد و خبر دادن نمیان نمایشگاه ! بعد به اتفاق همسری رفتیم سوار مترو شدیم تا ماشین رو برداریم و به سمت نمایشگاه راه افتادیم! چشمتون روز بد نبینه چقدر ترااااااااافیک بود
مخصوصا که نمایشگاه کتابم بود هم مترو شلوغ بود و هم خیابونها و با کلی خستگی بالاخره رسیدیم نمایشگاه گل و گیاه ![]()
با بدبختی جای پارک پیدا کردیم البته خیلی دور تر از بوستان گفتگو و وقتی به اونجا رسیدیم دیدیم وای چقدر همه مشتاق دیدن گل و گیاهن
به قول همسری نمایشگاه گل نبود که نمایشگاه کله آدم بود تا چشم میدید آدم بود و بس !
بیچاره گلها خفه شدن تو این همه ازدحام .گلهاش خیلی قشنگ بودنا ولی شلوغی اینقدر زیاد بود که نشد لذت ببریم ! اونجا خواهرم و خانوادش و مامانمو دیدیم که از قبل برنامه ریخته بودن بیان نمایشگاه بعد از بازدید و گرفتن چند عکس اونم به سختی تصمیم گرفتیم زود اونجا رو ترک کنیم . خواهرم آش رشته پخته بود آورده بود رفتیم پارک چیتگر یه جا نشستیم خوردیم چقدر حال داد اگه این قسمت آخرش نبود کلی خستگی میموند تو تنمون
همسری هم گفت خواهش میکنم تو رو خدا دیگه از این هوسها مخصوصا روزهای پنجشنبه جمعه نکن ![]()
![]()
داستان اخلاقیش این بود که قوربون کرج خودمون برم من
درسته جایی نداره بریم بگردیم ولی حداقل واسه یه جا رفتن هم اینقدر ترافیک نداره تا آدم پشیمون شه ! خدایا شکرت هم آب و هواش عالیه و هم حداقل نباید وقتت تو ترافیک حروم شه
(طرح پز دادن به دوستان پایتخت نشین) ![]()
روز مادر:
روز شنبه تینا از صبح تا خود شب همش به من میگفت مادر جان روزت مبارک
من عاشقتم ![]()
صبح تینا رو بردم مدرسه و با دوستان رفتیم پیاده روی .ظهر سریع اومدیم خونه کارامو انجام دادم تا ساعت ۶:۳۰ عصر که رفتیم کلاس شطرنج تینا . همین که رسیدیم دم درش زنگ زدن و گفتن امروز کلاس تشکیل نمیشه !!! کلی اعصابم خرد شد اینهمه بدو بدو کردیم تا دیر نرسیم زودتر خبر نمیدن
خلاصه گفتن مربیشون فکر میکرده بتونه خودشو برسونه ولی متاسفانه نشده همین !!!
ما هم زنگ زدیم همسری و گفتیم بیا دنبالمون رفتیم کاغذ کادو خریدیم و کادوهای مامانم و مامان همسری رو کادو کردیم و دیدیم مادر همسری خونه نیست و رفتیم خونه مامانم . کلی زحمت کشیده بود شام پخته بود ولی ما نمیدونم چرا اینقدر سیر بودیم !!! سهم شاممونو گرفتیم تا فردا ناهار بخوریم
مامانم از کادوی ناقابلم خوشش اومد و اونم به من طبق هر سال کادو داد یه چیز دکوری بود و به تینا هم یه ست وسایل باربی (شامل کیف و شونه و لوازم آرایش و..) از قبل تو نمایشگاه گل و گیاه که رفته بودیم داده بود و روز مادرم یه تل خیلی خوشگل بهش داد. که اونم جریانات داره که از این قراره : تینا از صبح به من میگفت مامان برو یه کادوهم واسه من بخر و از طرف اون باربی حاملم که حالا بچه دار شده بهم بده اونا هم بچه هامن باید به من کادو بدن
که اینو به مامانم گفتم و اونم زحمت کشید و تل رو از طرف بچه های تینا بهش داد ![]()
راستی دست همسری هم درد نکنه کلی خجالتمون دادن
هدیه نقدی و البته یه سبد گل زیبا با کارتی زیباتر و همچنین دست تینا خانوم درد نکنه که اونم بهم یه شال خوشگل داده ![]()
![]()

باغ لاله ها :
تقدیم به همه

یکشنبه ۲۴/ ۲/ تینا جونی تعطیل بود و قرار شد با خواهر شوهرم و نامزدش و مادر شوهرم بریم باغ لاله ها
قبل حرکت منو تینا یه دعوای حسابی داشتیم
ولی طبق معمول زود بخشیدیم و آشتی کردیم و از خر شیطون پائین اومدیم
البته اونم با کمک و صحبت های تلفنی همسری با تینا بود وگرنه ماجرا ادامه دار بود
ساعت ۱۲:۳۰ راه افتادیم و رفتیم سمت گچسر مادر بزرگ همسری هم باما اومدن خلاصه ساعت فکر کنم ۳ بود رسیدیم اونجا! تینا تو راه حالش بد شد . ماشین گرفته بودش و یه بارم گفت مامان دارم (گلاب به روتون) بالا میارم نگه داشتیم ولی خبری نبود .یه شکلات دادم خورد و گفتیم دراز بکشه چشماشو ببنده تا حالش بد نشه . منم بچه بودم زیاد ماشین میگرفتم تینا اینجوری نبود ولی تا حالا این سومین باره که اینجوری میشه !!!! ![]()

باغ لاله ها واقعا زیبا بود جاتون خالی . خلوت هم بود و کلی عکس انداختیم .
دیگه آخراش بود گلها داشتن خشک میشدن به موقع رفتیم دست عمه تینا واقعا درد نکنه سبب خیر شد و مارو هم بردن کلی لذت بردیم . ![]()


عاشق این عکسم ![]()
دستهای کوچکت رو هزار بار میبوسم ![]()

چقدر ذوق زده شده بودما ![]()
بعد از بازدید رفتیم یه جا برای صرف ناهار نشستیم و مادرشوهرم گوشت واسه کباب کوبیده آماده کرده بود که به سیخ زدن و همونجا کباب کردن و خوردیم
جاتون خالی تا ساعت ۷ اونجا بودیم . خیلی خوش گذشت مخصوصا که هراز گاهی یه بارونی هم نم نم میاومد و حس و حال هوا کاملا شمالی شده بود
وما هم هی حظ میبردیم
ساعت ۹ شب بود رسیدیم خونه و همسری هم بنده خدا کلیدش رو یادش رفته بود ببره و مونده بود پشت در
هنوزم تینا بهم میگه مامان روزت مبارک
فهمیده خوشم اومده همش میگه ![]()
پ. ن : نمیدونم چرا سایت آپلود عکسامون باز کار نمیکنه !!!
وقت کردم باز میزارمشون
چون این پست رو قبلا نوشته بودم و گذاشته بودمش واسه نمایش در آینده مال قبل تولد تیناست ایشالا بعدا میام و شرح وقایع بعد تولد تینا رو هم میدم
عکسهای نمایشگاه گل و گیاه رو هم بعدا میزارم ![]()
![]()
سلامممممممممممممممممممم امروز تولد تنها شکوفه قلبم الماس وجودم یگانه پرنسس خونمون تینا جونمه ![]()
![]()
با این لباس شعر واحد کار کتاب رو واسه برنامه اتل متل تماشا خوند و ایمیل کردم نمیدونم نشون دادن یا نه
این هفته تینا صبحی بود و منم ننشستم برنامه رو ببینم ![]()

امیدوارم ۱۰۰ سال با خوبی و خوشی با تنی سالم زندگی کنی و لحظه لحظه زندگیت پر باشه از شادی و موفقیت و غمهای اندک .
![]()
میدونی که مامان چقدر دوست داره و عاشقته و امیدوارم بتونم مادر خوبی برات باشم و به خوبی از عهده تربیت بربیام تا به همه خواسته ها و آرزوهای بزرگت در زندگی برسی عزیزم ![]()
6 سالگیت مبارک عزیزم

ایشالا جشن تولد رو تو خرداد ماه برات میگیریم تا امتحانای پسر داییت کوروش جون که پنجمه هم تموم شه و اونم بتونه بیاد! اصلا ناراحت نشی ها تولدم برات میگیرم
قبل حادثه تو حیاط مدرسه

پ .ن: از 7 صبح تینا از ذوقش بیدار شده آخه هم تولدشه و هم تو مدرسه جشن پروانه ها دارن و قراره اسباب بازیهاشونو ببرن مدرسه و خوش بگذرونن .
تینا رو که بردم به معلمشون و نماینده کلاس کمک کردم رو صورتاشون رو شکل پروانه نقاشی کردیم و بعد رفتن حیاط بازی کردن و من اومدم خونه کارهامو کردم و رفتم قنادی واسه تینا یه کیک هم بخرم. دلم نیومد امروز تولدش رو با دوستاش نگذرونه ولی ....
متاسفانه تو حیاط تینا با یکی از بچه های کلاس دعواش میشه و اون دختره هم میزنه با یه خونه بازی پای چشم تینا !
الان زیر چشم بچم کبوده و براومده شده
الهی بمیرم چقدر گریه کرد
من که تو قنادی بودم زنگ زدن که بیا تینا با یکی دعواش شده همدیگه رو زدن !!!
اصلا نفهمیدم چجوری کیک رو انتخاب کردم رفتم مدرسه ! دیگه یادم رفت بدم اسمتو روش بنویسن
رفتم دیدم زیر چشمش باد کرده و کمی خون میاد و خانومشون داره یخ میزاره
اصلا دیگه مردم دیگه فقط به خاطر تینا که خوشحال باشه کیک رو باز کردم و شمع گذاشتم فوت کنن کلی برنامه داشتم همش خراب شد
میخواستم سورپرایز شه و برف شادی برده بودم ولی افسوس ... خدا رو 100 هزار مرتبه که به چشمش نخورده وگرنه الان باید میاومدین تو مراسم من شرکت میکردین ! خوبه تولد اصلیش به این زودی نیست. تا رسیدیم خونه تا خودشو تو آینه دید باز زد زیر گریه که چرا این شکلی شدم ... براش بتادین مالیدم امیدوارم کبود نشه و زود خوب شه
بازم خدایا شکرت که به چشمش نخورده
کلا امروز حالم گرفته شد دلم میخواست امروز روز تینا باشه و کلی حال کنه
قوربونت برم من که با این همه دردت باز از من تشکر میکنی که مامان چقدر شما مهربونی ![]()
عزیز دلم نمیدونی چقدر مامان دوستت داره و قلبش به نفس تو بستست ![]()
ببخشید که امروز یه خاطره خوب برات نشد و درد کشیدی کاش پیشت میموندم و اصلا از مدرسه نمیرفتم بیرون
قلم پام بشکنه ![]()
اینجا گریه کرده بود و با همه دردی که داشت لبخند زد ![]()



اینم تینای مجروح ما ![]()

البته تو عکس زیاد خوب معلوم نیست ![]()




